تبليغاتX
گنجشگک

گنجشگک

بابابزرگ میگه : پیر شدم . من گفتم : چرا پیر شدی بابابزرگ ؟ میگه : چون مامانتو بزرگ کردم ، خاله تو بزرگ کردم ، دایی تو بزرگ کردم ... من گفتم : اگه مامان من رو بزرگ کنه پیر میشه ؟ بابابزرگ گفت : آره ... من باز گفتم : پیر یعنی بده ؟ بابابزرگ گفت : آره دیگه ، مثل تو نمیتونم بدوم ، بپر بپر کنم ، بخندم ، گریه کنم ، بازی کنم ... اما خوبیش اینه که که حالا که پیر شدم تو رو دیدم . من گفتم : نمی شد پیر نشی منو ببینی ؟ بابابزرگ گفت : نه ... من گفتم :اون وقتا که پیر نبودی من کجا بودم ؟ بابابزرگ گفت : نبودی هنوز ... کوچولوی کوچولو بودی من نمی دیدمت . من پرسیدم : حالام که کوچولوام ، پس چرا منو می بینی ؟ بابابزرگ میگه : نه اونقدر ... به اندازه ای که من پیر شدم تو بزرگ شدی . من باز گفتم : اگه بزرگ بزرگ بشم چی ؟ بابابزرگ میگه : یه وقتی که خیلی بزرگ بشی اونوقت من دیگه نیستم . من گفتم : کوچولو میشی یعنی ؟ من نمی بینمت؟ بابابزرگ گفت : نه ، تو هم باید مثل من پیر بشی تا بفهمی ، جای منو بگیری ....

من دوست ندارم بزرگ بشم تا مامانم پیر بشه . دوست ندارم بزرگ بشم تا جای بابابزرگو بگیرم . دوست دارم کوچولو باشم ، مامان ، بابابزرگ ، دائی و همه باشن ... اگه بزرگ بشم اونوقت حتما اون کوچولو کوچولوهارو نمی بینم . مثل بابابزرگ وقتی که پیر نبود . من دیگه نمی خوام بزرگ بشم ...

+ نوشته شده در 87/07/20 توسط کوچولو |


من يكدفعه از مامانم پرسيدم : اينهمه ستاره از كجا اومده ؟ مامانم گفت : هر كس كه بدنيا مي آد يك ستاره داره . منم گفتم : پس اين ستاره ها كه از آسمون آويزونن همينطوری نمی افتن پايين ؟ مامانم گفت : نع عزيزم ...هر كس كه بميره ستاره اش ميافته پايين . من با خودم فكر كردم هر كس كه بدنيا میآد يه كمی اش ستاره ميشه ميره بالا يا شايد يه كمی از اون ستاره هه كنده ميشه می افته پايين . بعد به مامانم گفتم : پس چرا ما مث ستاره ها نيستيم كه اينقدر قشنگن ؟ اما مامانم هيچي نگفت .

من خيال می كنم اگه ما بريم از دور دورها بهمون نگاه كنن مث ستاره ها بشيم . من باز گفتم : مامان ! اون ستاره هه كه گنده اس مال كيه ؟ مامانم گفت : اون ستاره نيس . اون ماهه. من فكر كردم همه ستاره ها كه كنار هم جمع بشن اندازه اون ستاره گنده هه ميشن . مث ماه ميشن ... منم يك ستاره دارم . اون دور دورها . من براش دس تكون ميدم اونم برام دس تكون ميده . اما مامانم ميگه : اونا چشمك ميزنن . ولی من كه بلد نيستم چشمك بزنم ؟!

من ستاره مو دوس دارم . من هميشه دوس دارم ستاره ام اون بالاها باشه. من يكدفعه ديدم كه يك ستاره افتاد پايين . اونوقت خيال كردم حالا اومده كه صاحابش رو سوار كنه با خودش ببره پيش خدا ... مامانم ميگه : هر كس می ميره ، ميره پيش خدا . من دوس دارم يه دفعه همين طوری سوار ستاره ام بشم برم پيش خدا باز بيام اينجا پيش مامانم . كاشكي خدا هم مي اومد اين پايين پايين ها . مامانم  ميگه : خدا اون بالا بالاهاست . اما اونجا كه تاريكه . من ميترسم ...

من به ستاره ام گفتم كه بره به ستاره دوست مامانم كه ما رفتيم ديدنش بگه كه نيافته پايين . مامانم به بابامی گفت : حالش خيلي بده . سرطان گرفته . من نمی دونم سرطان چی هست ؟ حتما لباسه يا خوراكيه كه می گيرنش. مامانم گفت : شايد زياد زنده نمونه . من نمي دونم اگه آدم لباس نو يا خوراكی بگيره كه نمی ميره ! من نمی دونم چرا دوست مامانم زیاد زنده نمی مونه ...  من به خدا هم گفتم كه ستاره دوست مامانم رو نيگرش داره . مامانم می گفت : خدا بزرگه . من گفتم : خدا چقدر بزرگه ؟ می تونه ستاره دوستت رو براش نيگر داره ؟

+ نوشته شده در 87/07/19 توسط کوچولو |


همسایمون رفت . از اینجا رفت . مامان میگه : کوچ می کنن . من که نمی دونم کوچ یعنی چی . دیدیم که رفتن . یک ماشین بزرگ اومد اینجا ، یکعالمه وسایلای بزرگ بزرگ بود توش . اونوقت اون دوست من دختر همسایمون بود ، یک نقاشی به من داد گفت : باشه برای تو . با یک قرباغه کوکی . من کوکش می کنم ، قورباغه می پره بالا . اونوقتا که دوست من نرفته بود با هم مثل قورباغه می پریدیم ، می خندیدیم .

دلم یکجوری شده . به  مامان گفتم : دلم یکجوری شده ... مامان گفت : اذیتت می کنه ؟ گفتم : آره ... مامانم گفت : حتما چیز کثیف خوردی ، میکروب داشته . مامان بزرگ گفت : بهش چهل گیاه بده . بابا گفت : چای نبات . مامان میگه : بریم دکتر ... من که باز به نقاشی نگاه می کنم دلم یکجوری می شه .

 رفتیم دکتر . دکتر به من گفت : عزیزم دلت درد می کنه ؟ من باز گفتم : یکجوری میشه . اونوقت دکتر گفت : کجای دلت ؟ من دستمو گذاشتم روی دلم گفتم : اینجا ... دکتر گفت : اونجا که دلت نیست . من گفتم : اینجام یکجوری شده . دکتره باز گفت : این پائین تر درد نمی کنه ؟ شکمت ؟ مامان گفت : لابد از دختر همسایه مریضی گرفته ...

من نمی دونم چرا داروی بدمزه خوبم نکرد ؟ من که همشو خوردم ؟ حتما نقاشی دوست من میکروب داشته من مریض شدم .

+ نوشته شده در 87/06/26 توسط کوچولو |


من کوچولوام . آخه وقتی میخوام دستامو بشورم که نمی تونم ، دستم نمی رسه . مامان زیر پام چارپایه میذاره اونوقت منم دستامو می شورم .

دیروز بابام منو برد پارک . یک آقایی اونقدر بزرگ بود ، مثل بابام . من خیال کردم اگه مثل اون آقا بشم از اون بالا همه چیزارو می بینم . یا مثل بابام . بابام حتما همه چیزارو می بینه . مامانم هم . اما بابام بزرگتره . اونوقت به بابام گفتم : اگه من بزرگ بشم ، از اون بالا همه چیزارو می بینم ؟ بابام گفت : آره . من گفتم : بابایی ، بغلم کن . بابام بغلم کرد ، منم شدم اندازه بابا . اونوقت همه چیزارو دیدم . آدما ... اون بچه که گم شده بود . حتما دست مامانشو ول کرده . خب کوچولو هم هست مامانشو نمی بینه که پیدا بشه . اگه بزرگ بود حالا گم نمی شد . حتما مامانش هم کوچولوه که نمی بیندش . به بابام گفتم : بابا ، اون بچه که گم شده بود مامانش ندیدش ؟ بابا گفت : کدوم بچه ؟ من ندیدم ....اونوقت منو گذاشت زمین ، گفت : خسته شدم . من ترسیدم که گم بشم ، دست بابارو محکم گرفتم . یک آقایی رد شد ، به من خورد . اون آقاهه که بزرگ بود ، منو ندید ؟

مامان شبا برام قصه میگه : یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدای مهربون ... من گفتم : خدا کجاست ؟ مامان گفت : اون بالاها ... پیش ابرا . من باز گفتم : پس از اون بالا همه چیزارو می بینه ؟ مامان گفت : آره عزیزم . من گفتم : من که کوچولوام که ! مامانم گفت : تو رو هم می بینه . من باز گفتم : خدا از تو هم بزرگتره ؟ مامان گفت : آره عزیزم ، از همه بزرگتره ، از بابات هم ....من گفتم : پس باید دستشو بگیریم که گم نشیم ؟ مثل اون بچه که دست مامانشو ول کرد .... مامانم گفت آره جونم ... ولی خدا حواسش به همه ما هست . من باز پرسیدم : پس گم نمی شیم ؟ مامان هیچی نگفت .

امروز صب با دختر همسایمون بازی کردم . اونم کوچولوه ، مثل من . مامانش هم اومد . اونوقت مامانش به مامان من گفت : بیچاره شدیم ... آنگار خدا فراموشمون کرده ... من گفتم : خدا حواسش به همه هست ! مامان دعوام کرد و اون خانوم همسایه گفت : واه واه ... چه حاضر جواب !

 

+ نوشته شده در 87/03/15 توسط کوچولو |


دیروز مامانم برام کفش خرید . منم رفتم با مامان بازار. مامان گفت : چه رنگی دوست داری ؟ من گفتم :آبی . اون آقاهه رفت برام کفش آبی آورد . منم کفشامو گرفتم پام کردم . مامان گفت : عزیزم چپه پوشیدی ! من به مامان نگاه کردم و گفتم : چپه؟ مامان گفت : آره یعنی اشتباهی پوشیدی . حالا اون یکی دیگه رو اون پای دیگت بکن . اونوقت من دیگه چپه نپوشیدم . بعد خیال کردم حالا کفشام تو جعبشون اونطوری بودن خیال می کنن چپه شدن ! باز به مامان گفتم : حالا کفشام خیال میکنن چپه شدن ! مامان گفت : نع ، حالا درسته .

کفشامو به بابام نشون دادم . بعدش گفتم : مامان گفت اگه اینطوری بپوشم چپه پوشیدم ، بابا جون اگه اینطوری درست بذارمشون پس کفشام خیال نمی کنن که چپه شدن ؟ بابا گفت : نع ، درسته حالا .

توی بازار یک آقایی یک کاغذ به من داد . من نگاش کردم روش یک عکس قوطی بود . به مامان گفتم : اینجا چی نوشته ؟ مامان گفت : نوشته تفاوت را احساس کنید ... من باز گفتم : تفاوت یعنی چی ؟ مامان گفت : یعنی اگه تو درباره یک چیزی یک فکری کردی اونوقت یک چیز دیگه درباره اون چیز هست که با فکر تو فرق داره . من گفتم : پس تفاوت چپه است ! مامان گفت : یعنی چی ؟ من گفتم : یعنی اشتباهه . مامان گفت : نع عزیزم ! بعضی وقتا هر ۲ تا فکر درسته ولی با همدیگه فرق داره . من باز گفتم : پس به هر ۲ تاش باید گوش کنم ؟ مامان گفت : نه جونم ، اونی که فکر می کنی درسته همونو گوش کن . من پرسیدم : از کجا بدونم ؟ مامانم گفت :بعضی چیزا هست که همه آدمها بهش عادت دارن و فکر می کنن درسته . من باز گفتم : عادت چیه ؟ مامانم گفت : یعنی یک کاری رو زیاد تکرار کنی و بعد بخاطر اینکه زیاد انجامش دادی اونوقت یه طوری میشه بعضی وقتا خودت نمی فهمی و انجامش میدی . من گفتم : پس عادت خوبه ؟ مامان گفت : همیشه نه . چون بعضی آدمها عادت می کنن به اینکه فکر کنن فکراشون همیشه درسته ، این خوب نیس . من باز پرسیدم : یعنی چی ؟ مامان گفت : یعنی همیشه میگن اینی که من گفتم درسته ، چون اینطوری براشون بهتره . من گفتم : مامان پس اگه کفشامو اینطوری بپوشم یعنی عادت کردم ؟ مامان گفت : نه برای اینه که اونطوری درسته . چون زمین نخوری . من خیال کردم خوب اگه زمین نخورم اینطوری برام بهتره ...

+ نوشته شده در 87/03/13 توسط کوچولو |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام این وبلاگ برای شنیدن حرفای یک کودک کنجکاوه کودکی که شاید همه ما می شناسیم اما بعضی وقتا بخاطر ترس از سرکوب شدن سکوت می کنه و شاید هم می میره


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

مهر 1387

شهریور 1387
خرداد 1387



پیوندها

جیـغ
کودکانه
شکموها
فسقل بانو
شوق فریاد
سایت توپ آشپزی
آقای خرگوش خانم گوگو
دخترکوچولوی مامان و بابا
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin