گنجشگک
همسایمون رفت . از اینجا رفت . مامان میگه : کوچ می کنن . من که نمی دونم کوچ یعنی چی . دیدیم که رفتن . یک ماشین بزرگ اومد اینجا ، یکعالمه وسایلای بزرگ بزرگ بود توش . اونوقت اون دوست من دختر همسایمون بود ، یک نقاشی به من داد گفت : باشه برای تو . با یک قرباغه کوکی . من کوکش می کنم ، قورباغه می پره بالا . اونوقتا که دوست من نرفته بود با هم مثل قورباغه می پریدیم ، می خندیدیم . دلم یکجوری شده . به مامان گفتم : دلم یکجوری شده ... مامان گفت : اذیتت می کنه ؟ گفتم : آره ... مامانم گفت : حتما چیز کثیف خوردی ، میکروب داشته . مامان بزرگ گفت : بهش چهل گیاه بده . بابا گفت : چای نبات . مامان میگه : بریم دکتر ... من که باز به نقاشی نگاه می کنم دلم یکجوری می شه . رفتیم دکتر . دکتر به من گفت : عزیزم دلت درد می کنه ؟ من باز گفتم : یکجوری میشه . اونوقت دکتر گفت : کجای دلت ؟ من دستمو گذاشتم روی دلم گفتم : اینجا ... دکتر گفت : اونجا که دلت نیست . من گفتم : اینجام یکجوری شده . دکتره باز گفت : این پائین تر درد نمی کنه ؟ شکمت ؟ مامان گفت : لابد از دختر همسایه مریضی گرفته ... من نمی دونم چرا داروی بدمزه خوبم نکرد ؟ من که همشو خوردم ؟ حتما نقاشی دوست من میکروب داشته من مریض شدم .
| Design By : Night Skin |


