گنجشگک
بابابزرگ میگه : پیر شدم . من گفتم : چرا پیر شدی بابابزرگ ؟ میگه : چون مامانتو بزرگ کردم ، خاله تو بزرگ کردم ، دایی تو بزرگ کردم ... من گفتم : اگه مامان من رو بزرگ کنه پیر میشه ؟ بابابزرگ گفت : آره ... من باز گفتم : پیر یعنی بده ؟ بابابزرگ گفت : آره دیگه ، مثل تو نمیتونم بدوم ، بپر بپر کنم ، بخندم ، گریه کنم ، بازی کنم ... اما خوبیش اینه که که حالا که پیر شدم تو رو دیدم . من گفتم : نمی شد پیر نشی منو ببینی ؟ بابابزرگ گفت : نه ... من گفتم :اون وقتا که پیر نبودی من کجا بودم ؟ بابابزرگ گفت : نبودی هنوز ... کوچولوی کوچولو بودی من نمی دیدمت . من پرسیدم : حالام که کوچولوام ، پس چرا منو می بینی ؟ بابابزرگ میگه : نه اونقدر ... به اندازه ای که من پیر شدم تو بزرگ شدی . من باز گفتم : اگه بزرگ بزرگ بشم چی ؟ بابابزرگ میگه : یه وقتی که خیلی بزرگ بشی اونوقت من دیگه نیستم . من گفتم : کوچولو میشی یعنی ؟ من نمی بینمت؟ بابابزرگ گفت : نه ، تو هم باید مثل من پیر بشی تا بفهمی ، جای منو بگیری .... من دوست ندارم بزرگ بشم تا مامانم پیر بشه . دوست ندارم بزرگ بشم تا جای بابابزرگو بگیرم . دوست دارم کوچولو باشم ، مامان ، بابابزرگ ، دائی و همه باشن ... اگه بزرگ بشم اونوقت حتما اون کوچولو کوچولوهارو نمی بینم . مثل بابابزرگ وقتی که پیر نبود . من دیگه نمی خوام بزرگ بشم ...
| Design By : Night Skin |


